Posted by Denise (Tehran, Iran) on 22 November 2009 in Abstract & Conceptual and Portfolio.
دنیا چه کوچک شده ! و تو چه بزرگ و جاده ها چه طولانی
شاید هنوز مسافری در مه مانده باشد تا باران،تنهاییش را خیس کند.
تنهایم؛... در کویری خلوت و خاموش،
صدایی نیست که ترنم خواستن باشد و یا نسیمی که طراوت باران را ترانه کند. تنهایم؛...
. . . .
سکوت لالایی ِ احساس من است
!!
...کدام تیغ مهربان برای رگهایم لالایی عمیق خواهد خواند
21 Nov 2009 8:43pm
بازگشتی باز گشتی به سرای قدیمی باز گشتی تا حسی غریب را حس کنم حسی آشنا برای من و غریب برای آنان تلخی و تاریکی و نئشگی آری زندگی تلخ است مگر نه هر آنچه تلختر است نئشگی اش بیشتر پس سر کشم این جرعه را می کشم این دوده را خمار مرگم و نئشه ی زندگی تلخ ...
22 Nov 2009 6:57am
Add your comment ...